
این برخوردی نبود که من منتظرش بودمxa0 کاش یک نفر بود که علتش را به من می گفت در بزرگ روبرویی بسته بود بن بست گاهی این شکلی خودشو به آدم نشون می ده ایستادم همینطور چشم در چشم دربان چه بایدxa0 می کردم هیچ نمی دانستم ساعتی گذشته بود و در همچنان بسته بود بالاخره باید دلیلش را می فهمیدمxa0 منتظر بودم امام خودم هم نمی دانستم که منتظر چه چیزی هستم به یاد داستان لطفعلی خان زند افتادم وقتی که در جنگ با آقا محمدخان به سمت شهر برمی گردد وزیر خائنش دروازه شهر را به رویش می بندد . xa0من نه خان زن...
ادامه مطلب
ببینم کسی اینجاست ؟ xa0xa0xa0xa0 هر کاری کردم نمی شد صدام در نمی اومد به زحمت روی زمین غلتیدم با سر به دیوار خوردم و از غلتیدن ایستادم سخت بود با دست و پای بسته ورجه وورجه کردن . انگار یکی راه نفسم را گرفته بود اون عرق سردی که از ترس روی پیشونیم نشسته بود حالا جای خودشو به xa0خاک و عرق ناشی از خستگی می داد انگارxa0 زمین من رو به خودش جذب کرده بود هر طور بود افتان و خیزان خودم را به در فلزی رساندم در حالی کهxa0 به پشت خوابیده بودم محکم با دو پای بسته به در کوبیدم برای لحظه ای صدا قطع ...
ادامه مطلب
صدای مهیبی بود مرا به خودxa0 آورد انگار به سمت در آهنی حمله آورده بودند صدای پیاپی کوبیده شدن به در بی حرف و گفت و گو پس از چندبار قطع شد . هنوز اونجایی؟ xa0خودش بود برگشته بود چه خوبه که فراموشم نکرده بودxa0 با پا به در کوبیدم این یعنی بله اینجا هستم. از جلوی در برو کنار . xa0راست می گفت باید خودم را کنار می کشیدم ممکن بود سرم خراب شود . در این مدت تنهایی به گذشته به خانواده به خیلی چیزها فکر کرده بودم گاهی تنهای برام لازمه . نمی دانستم اسم این حوادث را چه بگذارم هر چه که بود هنوز ح...
ادامه مطلب
انگار آسمان یکهوxa0 بر سرش آوار شده باشد . مات و مبهوت رهگذرانی که را می گذشتند نگاه می کرد. با سرعت برقxa0 و باد رفته بود همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاده بود داد و فریادش به جایی نرسید . رهگذرانیxa0xa0 که با صدای فریادش به سمت او آمده ب...
ادامه مطلب