
اریک آرتور بلر اتاق سرد و کوچکی را در مرکز لندن اجاره می کند تا به کار نویسندگی بپردازد ، ولی از آنجا که هزینه زندگی در لندن بالاست به پاریس می رود و در کارنیه لاتن که شهر نسبتا ارزانیست ساکن شود . د...
ادامه مطلب
زیبایی در نظر اول نظیر ندارد، اما اگر سه روز در خانه مانده باشد کیست که نظری به آن اندازد. جرج برنارد شاو مارک ورنون در کتاب زندگی خوب می گوید جاذبه زیبایی در این است xa0که ما را می کشاند به سمت آنچه زی...
ادامه مطلب
من از نظر ویژگی های شخصیتی انسانی درونگرا هستمxa0 این ویژگی باعث می شد که در برخوردهای اجتماعی بسیار حساس باشم زود عصبانی و xa0نا امید می شدم اگر کمی به همین وبلاگ توجه دقت کنید متوجه می شید که چگونه دوره...
ادامه مطلب
اسناد و مدارک روی میز بود همینطور که از پشت عینک اسناد رو واکاوی می کردم و می خوندم چشمم به پسرک خردسالی افتاد که دو تا دستشو روی میز تکیه گاه چونه ش کرده بود با چشم های خسته و موهای پریشون به من زل ز...
ادامه مطلب
فصل اول پیوستن به جمع یا قدرت تمرکز زدایی نوشته کوین کلی قدرت جدیدی در راه است قدرت شبکه ها . اتم سمبل قرن بیستم بود اتم سمبل فردیت و سادگی خالصانه است در حالی که سمبل قرن ما شبکه است شبکه نماد پیچیدگی و پیوستن به جمع است. شبکه تشکیل شده از گره ها و اتصالات حجم گره ها به شدت در حال کاهش است در حالی که کیفیت و کمیت اتصالات به طرز چشمگیری رو افزایش است. دنیای ما را دوچیز در حال دگرگون کردن است سیلیکون ها و فیبرهای سیلیکاتی تراشه ها از طرفی ظریف و کوچک می شوند و از سویی دیگر افزایش می ی...
ادامه مطلب
اگر کتاب ماندن در وضعیت آخر را نخوانده حتما بخوانیدش این کتاب در واقع ادامه کتاب وضعیت آخر که برمبنای تجربیات و تحقیقان اریک برن روانشناس و پژوهشگر تالیف شده است و به انسان از یک دریچه کاملا جدید می نگرد مدل ذهنی جدیدی پیش روی ما قرار می ...
ادامه مطلب
در بانك نشسته بودxa0 منتظر نوبتم بودم يه پيرزني با عينك ته استكانيxa0xa0 جلوم نشسته بود چادرشxa0 را با يه بندكشي به زير چونه شxa0 گير داده بود گاهي با يه حالت عجيبي برمي گشت به من نگاه مي كردxa0xa0 با خودم گفتم شايد جايي منو ديده حالا داره بازشناسي مي كنهxa0 يهو تلفنش زنگ زد بلند شد با صداي بلند شروع كرد به نصيحت كسي كه پشت خط بود گاهي تشر مي زد و گاهي نازشو مي كشيدxa0 همه مشتري هاي ميخش شده بودند بالاخره معل...
ادامه مطلب
كوچه پس كوچه هاي سنگ لاخ را در دل تاريكي پشت سرگذاشتم تنها سياهي بود و تاريكي و سوي چراغيxa0 كه همچون دشنه اي تاريكي را مي شكافت و پيش مي رفت پيچ اول را كه رد كردم خواست كه ماشين را نگاه دارمxa0 و سر ماشين را به سمت راست بچرخانمxa0xa0 درخت ها با سايه هاي بلندشان با فاصله اينجا و آنجا از زمين سر درآورده بودند وxa0 در زير نور چراغ ها خودنمايي مي كردندxa0 سكوت بود و سايه هاي وهمناك با دقت كه نگاه كردم ميوه هاي فانوس مانند درختان بودند كه بر درختان جلوه فروشي مي كردند واسه چي اينجااومديم؟دنبال دزد ا...
ادامه مطلب
امروز من بودم و يك درد ضعيف كز دورترين پاره تن مي دويد بر فرق سرمچمباتمه بر يك صندلي دنجدر يك گوشه از جان سپنجمي وزيد از روزن پنجره نسيم سحري آفتاب گرم در كار خود بود گرمبه ناگاه خليد از روزن درقاصدك نرم و وزينهمچون رودي از گوشه زمينخواهرم بود همراه يك خبرلب به گفتار كه گشود آسمان ايستاد آفتاب شد جمودنسيم سحري رفت ز هوش درد مادر بود خبرخبرش تير شد و نشست بر دل و جاندردم رفت ز ياد اكنون من مانده ام و يك درد عظيمسروده غلامرضا افضلي صبح بيست و چهارم تير نود و پنج...
ادامه مطلب
تا کنون احساس انباشتگی کردی ؟ انباشتگی یک جور حس استیصال است. استیصال مفهومی دارد شبیه ناتوانی و درماندگی انباشته از کلی حس هستم غم و حسرت و اشتیاق رفتن و اجبار ماندن و سرانجامxa0 تنهاییxa0 و یک جور حسی که گفتنش سخته همچون یک مزه ناشناخته . یک جایی هنگامی یک کلام ناگفته ته دلم گیر گرده ماسیده یک روز درگیر نگاهی شدم هنوز گاه و بی گاه تو هشیاری و ناهشیاری جلوم سبز می شود . یک خداحافظی نکرده بدجور آزارم می ده هنوز دلتنگ اون روز هستم....
ادامه مطلب