
امروز من بودم و يك درد ضعيف كز دورترين پاره تن مي دويد بر فرق سرمچمباتمه بر يك صندلي دنجدر يك گوشه از جان سپنجمي وزيد از روزن پنجره نسيم سحري آفتاب گرم در كار خود بود گرمبه ناگاه خليد از روزن درقاصدك نرم و وزينهمچون رودي از گوشه زمينخواهرم بود همراه يك خبرلب به گفتار كه گشود آسمان ايستاد آفتاب شد جمودنسيم سحري رفت ز هوش درد مادر بود خبرخبرش تير شد و نشست بر دل و جاندردم رفت ز ياد اكنون من مانده ام و يك درد عظيمسروده غلامرضا افضلي صبح بيست و چهارم تير نود و پنج...
ادامه مطلب